|
یک روز فکر می کردم،پانزده سالگیم چه شکلی ست؟ و وقتی پانزده ساله شدم،دیگر احساسم آن چیزی نبود که تصورش می کردم. تصورم از بیست سالگی هم شبیه تصویری است که از پانزده سالگی داشتم. انتظار داشتم یک تغییر اساسی بکنم. امروز بیست ساله شدم. دستهایم خالی ست. انتظارم از خودم آنی نبود،که امروز می بینم. عزیزی میگفت: " بزرگ شدن درد دارد. دویدیم،زمین خوردیم،اشک ریختیم،اما بلند شدیم". با خودم شرط کردهم بلند شوم،از همین امروز. از همین دقایق که بیست سال پیش انتظار آمدنم را می کشیدند.شاید سالها بعد، از پس ِ این اشک ها و لبخندها،همان آدمی بیرون بیاید که تصورش را داشتم. پ.ن: خیلی ها به یادم بودند،ممنون
88سال ِ خوبی نبود. روزهای انگشت شمار ِ خوبی داشت،اما تلخیهای فراوانش،شیرینی ِ روزهای خوب را برایم کمرنگ کرد. جای چرایش را خالی می گذارم،ترجیح میدهم سکوت کنم و تبریک بگویم 89 را که چند ساعت دیگر جشن خواهیم گرفت.
پ.ن1:عیدتون مبارک پ.ن2:عکس کار ایشونه
این روزها بیشتر دوست دارم تنها باشم، دغدغه نداشته باشم.خودخواهی باشد شاید، اما دوست دارم برای یک مدت ِ کوتاه هم شده آدمها را از زندگی م بیرون کنم. خودم باشم و خودم.بی هیچ نگرانی و دلشوره برای کسی و چیزی غیر از خودم! خیلی خسته م خیلی. از این که چهار روز از هفته م را مجبورم دانشگاه باشم،آن هم در چنین روزهایی که تحمل ِ سرمایش را اصلا ندارم. از اینکه آخر ِ ترم نزدیک است و همه ی روزهایم را مجبورم درس بخوانم برای امتحان های بی پایان ِ میان ترم، از اینکه گاه و بی گاه وقت کم میاورم و هر روز به خودم می گویم:" فردا روز ِ بهتری خواهم داشت" و همه چیز را می گذارم روی شانه های این فرداهای در راه. کاش می شد جمع کنم بروم یک جای دور. یک مسافرت یک هفته ای. همین حالا. همین حالا که دغدغه هایم هر چیزی هست غیر از خودم. کاش می شد یک هفته بی خیال درس و دانشگاه و میان ترم و پروژه شوم و صبح ها با خیال راحت بخوابم تا کله ی ظهر و شب ها فیلم ببینم و برقصم و کتاب بخوانم و با خودم خلوت کنم و فکر کنم ببینم تا امروز چقدر زندگی کرده م؟ چقدر لذت برده م از همه ی روزهایی که پشت سر گذاشته م؟ چقدر ارزشش را داشته که عمرم را،لحظه هایم را، روزهایم را بریزم به پای چیزهایی که من را این قدر دور کرده اند از کارهای دوستداشتنی م؟ کاش دغدغه هایم یک دکمه ی " پاوز " داشت،فشارش میدادم و با خیال راحت " زندگی " می کردم،به معنای واقعی! پاییز،فصل عاشقی ِ پیاده روها مبارک... قرار نبود هیچوقت ننویسم. این ننوشتم دلیل داشت. یک جورهایی روزه گرفته بودم،روزه ی ننوشتن! کامنت ها و آف ها و ایمیل هایتان را خواندم،مرسی که نگرانم بودید. شرمنده ی همه ی آنهایی هستم که در جواب نگرانی شان ساکت بودم... خیلی وقت بود که می خواستم بنویسم،اما صبر کردم. صبر کردم روزها بگذرند و بگذرند تا برسم به 27 شهریور. روزی که اینجا برای اولین بار آپدیت شد. می خواستم بعد از چیزی حدود ِ شش ماه سکوت،روزه م را روز ِ تولدِ " جایی شبیه قلب من " بشکنم. خوشحالم که قرار است دوباره شروع کنم به خط خطی کردن اینجا، در یک 27 شهریوری که آسمان خدا میبارید و من شاد بودم...
پ.ن:پنج ساله شدیم... از ولی عصر همینطور پیاده راه افتاده م سمت تجریش. تقویم می گوید زمستان است. اما سرد نیست. برف نمی بارد؛چطور باور کنم زمستان است وقتی خورشید ِ پانزدهم اسفند،صورتم را می سوزاند؟ یادِ پارسال می افتم،که چقدر برف باریده بود و آدمها مهربان تر بودند انگار. یاد چهارشنبه ی دو هفته پیش که مثل ِ سیل باران می بارید و من "اکسیر" بودم و چقدر خندیدم وقتی چتر نداشتم و شده بودم.،عین ِ موش ِ آبکشیده! مامان جان از "عمه لیلا" سمنو می خرند و من کلی تسبیح ِ رنگارنگ و یک فالِ حافظ. شب،وقتی فالم را باز می کنم، صورتم می شود یک لبخند بزرگ. "مژده ای دل که مسیحا نفسی می آید..." ********************************** ذرت مکزیکی می خرم، از مغازه ی کوچک کنار ِ متروی هفت تیر، و راه می افتم توی پیاده روی شلوغ. مانتو فروشی ها را سرسری نگاه می کنم و غصه می خورم برای پول هایی که قرار است برای این آشغال ها خرج شود.
از دور وسط ِ شلوغی ها دوتا "حاجی فیروز" می بینم که می زنند و می خوانند و می رقصند. می ایستم،نگاه می کنم و از ته دلم می خندم. بزن و بکوبشان که تمام می شود. اسکناس هزار تومانی را می گیرم جلوی یکی شان و تشکر می کنم بخاطر خنده های امشبم که از ته دل بود. پول را نگرفت. گفت برای پول نیست که "حاجی فیروز" شده ام.... تمام طول راه را تا خانه،غبطه می خورم به آدمهایی که واقعا آدم اند! ********************************** سال 87 یکی از دوستداشتنی ترین سال های عمرم بود. روزهایی داشت که واقعا باورم نمی شود،همه ش توی یک سال جا شده اند.
خدایا شکرت؛بخاطر ِ همه ی روزهایی که امسال برایم خاطره کردی.
پ.ن1: عیدت مبارک همسایه؛هشتاد و هشت ِ خوبی داشته باشی!
پ.ن2: قالب وبلاگ و عکس های پست هام،برای خودم باز نمیشه،اگه برای کسی باز شد تو قسمت کامنت ها برام بنویسه. ممنون.
آسمان دیوانه شده،رعد و برق می زند،مثل ِ سیل باران می بارد وسط ِ زمستانی. کِیف می کنم،بس که عاشق ِ باران م و متنفرم از برف. باران که می بارید،پشتِ فرمان بودم،وسطِ ترافیکِ عصر ِ جمعه، فقط دوست داشتم در ِ ماشین را باز کنم و بقیه ی راه را تا خانه پیاده زیر ِ باران بروم. نشد؛یعنی از آن آرزو های یکهویی بود که برآورده شدنش دیوانگی می طلبید! به جایش صدای ترانه ی ِ زمستون ِ "افشین مقدم" را، که داشت برای nاُمین بار پخش می شد،قطع کردم. ترجیح دادم به صدای ِ "قیژ قیژ ِ" برف پاکن ها گوش بدهم و خودم را یک "باواریای هلو" مهمان کنم. چشمهایم را بستم و هرچه فکر کردم یادم نیامد چه کسی بود که می گفت:((مزه ی هلو و سیب ش با هم مو نمی زند!)) ********************************** یک لیوان ِ بزرگ "چای لیمو" درست می کنم،صندلی را می گذارم رو به روی در ِ شیشه ای و زُل می زنم به آفتابِ کمرنگ ِ شنبه ظهر. فکر می کنم؛به کارهای عقب مانده م،به اتاق ِ شلوغم،به آدمهای تازه ی دور و برم، به ترم ِ اول ِ دانشگاه،که مثل ِ برق آمد و مثل ِ باد تمام شد. به "جایی شبیه قلب من" و کامنت های شما،که می خوانم و شرمنده می شوم که دست و دل م به نوشتن نمی رود. به بچه گربه ی شیطان ِ جدید م که هنوز اسم ندارد. به "22 بهمن" که تولد ِ باباجان است، به چهارشنبه ی گذشته که بعد از مدت ها یک دل ِ سیر رقصیدم، به استاد ِ مزخرف ِ اقتصاد ِ خُردم که تکلیفش نه با ما معلوم بود، نه با خودش! به اتفاق هایی که تکرارش آزارم داد، به دی وی دی های سریال ِ "غروب ِ اسکارلت" که عاشقش هستم،به جلدِ اول ِ رمانِ "برباد رفته" که خیلی وقت است ناتمام زیر ِ تخت م مانده و آن همه اتفاقی که افتاد و نگذاشت تمامش کنم. به فال ِ دیروزم که خوب نیامد. به تمامِ صبح هایی که ساعت ِ "چهار و نیم ِ" بعدازظهرش امتحان داشتم و با خوابالودگی ِ زیر ِ دوش ِ آب ِ گرم شروع می شد. به این روزهای آخر، که کارم شده بود بیشتر از سه تا "بوسپیرون" خوردن دریک روز، تنها برای اینکه سر پا نگه م دارد. به یک لیوانِ بزرگ "چای لیمو" ی داغ،که سرد شد و از دهن افتاد. ********************************** ذهنم شلوغ است. دارم تصمیم ِ بزرگی می گیرم،تصمیمی که تکلیف ِ من را با ادامه ی این راهی که انتخاب کرده م مشخص می کند. خودم که دست به دامن ِ "آیة الکرسی" های همیشگی م هستم. تو هم دعا کن همسایه!
پ.ن: ای وای بر اسیری،کز یاد رفته باشد/ در دام مانده باشد،صیاد رفته باشد
ایستاده بودی لبه ی پشت ِ بام خندیدی خندیدم دویدم، هُل ت دادم پرت شدی دور شدی دور شدی خیلی دور هنوز هم می خندیدی ایستادم نگاهت کردم درست مثل ِ یک لیوان یا اصلا یک تنگ ِ ماهی پخش شدی روی آسفالت ِ خیابان آدم ها دورت جمع شدند دخترک با انگشت ش از آن پایین مرا نشانه رفت ترسیدم قلبم توی دهنم بود کف ِ دست هایم ذُق ذُق می کرد خودم را بغل کردم و تکیه دادم به لبه ی پشتِ بام _ همان جا که تو ایستاده بودی _ باران گرفت هوا بوی خون می داد کوچه خلوت بود سرد بود بلند شدم جرأت نداشتم پایین را نگاه کنم، اما نگاه کردم هنوز هم می خندیدی می خندیدی می خندیدی لعنتی! پ.ن1:خیلی سعی کردم رمانتیک باشم؛نشد!
پ.ن2:آخرش این "آیة الکرسی" خواندن های نصف ِشبی،همان کاری را کرد که می خواستم! پ.ن3: مجله ی "مینو" این ماه راجع به "جایی شبیه قلب من" نوشته. همه ش لطفِ آزاده بود از "کلبه ی ویوارا". صبح هایم از ساعت ِ 5 شروع می شود؛بیدار که می شوم گیجم. بس که خسته م، بس که کم خوابیده م... کلاس هایم همگی از 8 صبح شروع می شوند، تا 7 شب. روزهای "دوشنبه" و "سه شنبه "رسما 12 ساعت خانه نیستم. سر ِ کلاس ها خوشبختانه "نمی خوابم"...به خودم قول داده م "بهترین" باشم. "گوش هایم" تیز است و "دست هایم" پُر توان؛ "مغزم" هم کار می کند .خدا را شکر،می فهمم چه می نویسم!!! "موبایلم" را یک هفته ی تمام خاموش کرده م،نمی رسم "زنگ" بزنم، "تماس" جواب بدهم، " اس ام اس" بخوانم. "تختم" را نمی دانم چند "هفته"(!!!) است، که مرتب نکرده م؟..."اتاقم" شلوغ است. "چلچراغ" هایم را رسما یک ماه است فقط می خرم؛ حتی در "تاکسی" هم وقت نمی کنم ورق شان بزنم."اخبار" هم نمی بینم، یعنی خیلی هنر کنم،صبح ها "تایمر ِ" ویدئو را می چرخانم و بخش های خبری را "ضبط " می کنم. اصلا از حال و روز ِ "دنیا" خبر ندارم این روزها! "عروسی" هایی را که دعوت بودم نرفتم، "فیلم" هایی را که باید می دیدم، ندیده م. به "آتوسا" و "نیلوفر" و "مرضیه" هم زنگ نزده م. "گربه" هایم را چند روزی است ندیده ام، آزمایش ِ "خونم" را نداده م، دیدن ِ دکتر ِ "روان پزشک م " هم نرفته م. "خسته م" . هر چند "قول" داده م نگویم، اما به معنای واقعی ِ کلمه "خسته م" این روزها! تنها دلخوشی م همان "آیة الکرسی" خواندن ها ی نصف ِ شبی است، وقتی توی "تختم" از فرط ِ خستگی حتی "خوابم "هم نمی برد! پ.ن1:این روزها برای نفس کشیدن هم استخاره می کنم... پ.ن2:آدمی که به خودش هم "دروغ "می گوید،گناهکارتر است! این روزها بشدت دوست دارم تنها باشم. تنها،یعنی مستقل. دلم می خواهد یک آپارتمان نقلی داشته باشم،مالِ خودِ خودِ خودم، آن یک دست راحتی نسکافه ای رنگی را بخرم که پریروز در "اکسیر" دیدم و خوشم آمد، با آن" صندلی چوبی " که باباجان خوشش نیامد. یک" قهوه جوش ِ برقی" بخرم با یک " تُستر ِ" جدید. "کتابخانه م" را عوض کنم و بالاخره آن یک دست " فنجانِ سفیدِ" کریستال فروشی "مفتح ِ شمالی"_ که هیچوقت نفهمیدم اسمش چیست و روزهاست پشت ویترین مغازه تماشایشان کرده م _ را بخرم. یک "صندلی ِ گهواره ای " نو بخرم با یک گلدان جدید برای "بامبو" هایم. تختم را بگذارم بغل پنجره و تشتِ شن و ماسه ی "گربه ی " سه ساله م را بگذارم گوشه ی بالکن. یک "آکواریوم" بخرم بگذارم کنار ِ در ِ ورودی؛ دوست دارم همیشه "فرهاد" و "گوگوش" و "جیپسی کینکز" گوش بدهم. دوست دارم با تمام قدرتم با این آهنگ های ِ جلف ِ امروزی تنهایی "برقصم". دوست دارم همسایه ی روبه رویی ام "پیرمرد،پیرزن ِ "مهربانی باشند که جلوی درگاهی ِ پنجره شان گلدانِ "شمعدانی ِ صورتی" دارند و زن هر وقت مرا ببیند لبخند بزند و پیرمرد مرا به اندازه ی نوه اش دوست بدارد! دوست دارم خودم "آشپزی" کنم،از آن "املت" های بی نظیرم بپزم و تا جان دارم "سیب زمینی سرخ کرده" بخورم. دوست دارم خودم بروم خرید،محض ِ رضای خدا هم شده یکبار در "صف ِ نان" بایستم،"سبزی" بخرم،"مرغ" پاک کنم. دوست دارم عصرها بنشینم توی بالکن و "دوناتِ شکلاتی- آلبالویی" با "چای لیمویِ" داغ ِ داغ بخورم و با گربه ی سه ساله م دردِ دل کنم. دوست دارم شبها تا خوابم نبرده "کتاب" بخوانم و صبحها تا کله ی ظهر بخوابم.... این روزها بشدّت دوست دارم آپارتمان ِ نقلی ِ خودم را داشته باشم، ترجیحا خیابان ِ "کاج" وسط یک کوچه ی پر چنار!!!
پ.ن1: بعدِ دو ماه....(سانسور شد.) پ.ن2:رابطه ی من و عینکم،مثل رابطه ی آدمهایی ست که هیچ علاقه ای بینشان وجود ندارد، اما مجبورند یکدیگر را تحمل کنند! پ.ن3:جشن پرشین بلاگ عالی بود!....با رای شما 45م شدم؛خیلی ممنون!
|
